Blessing

 

 

 

Blessing, May 2009 (Grandfather’s Home, Khorramabad, Iran). Photograph by Raheleh Zomorrodinia, Photo Collage by Mohammad Mehdi Motevalli Taher

برکت، اردیبهشت 1388 (خرم آباد، خانه پدربزرگ). عکس از راحله زمردی نیا، چیدمان عکس از محمد مهدی متولی طاهر

 

 

 

My grandfather; Master Majid; In the last years that he was with us, his eyes had weakened; He didn’t know me, he didn’t know anyone anymore, but everyone who knew him was worried about him.

 

Master Majid was an electrical technician and a skilled carpenter who tried to solve any problem. Thinking about experiencing the days without him bothered me.

 

In the last years, when he could get in his hand light tools only, he used scissor and cut bread for the sparrows and lunars who were guest at his house.

 

I asked him to arrange the pieces of bread in the shape of his hand and give them to the birds.

 

Now, Master Majid has become light and jumped into the skies like the lunars and sparrows of his neighborhood.

 

Master Majid knew and experienced everything that a work master should experience.  He was nice and very witty and kind and knowledgeable.

 

He started work in the Lorestan Province Electricity Department in year 1947. From the beginning he was the operator and in charge of the start-up and service of diesel generator.

 

But I knew him more as a carpenter.  After retirement from the Electricity Department, he set up a desk and carpentry in the backyard, and when he was no longer capable of carpentry, he took charge of the neighborhood’s lunar and sparrow feed.

I miss him.

 

پدربزرگم؛ استاد مجید؛ در سال های آخری که کنارمان بود، چشمانش کم فروغ شده بود؛ مرا نمی شناخت، دیگر هیچکس را نمی شناخت ولی همه آن ها که می شناختنش دل نگرانش بودند. استاد مجید تکنیسین برق بود و نجاری قابل و کاردانی که سعی می کرد هر مشکلی را راه بیندازد. در سال های آخر، تنش کم جان و نگاهش کم نور شده بود. فکر کردن به تجربه روزهای بدون او آزارم می داد. معنی عاقبت به خیر شدن را در روند زندگیش می توان دید.

در سال های آخری که فقط توانایی گرفتن ابزار سبک را در دست داشت، قیچی به دست می گرفت و برای گنجشک ها و قمری های مهمان خانه اش، نان ریز می کرد. از او خواستم تا خورده نان‌ها را به شكل دستش به پرنده‌ها بدهد و بعد با هم به تماشا ايستاديم و لذت برديم.

حالا استاد مجید سبک بار از تن شده و مثل قمری ها و گنجشک های محله شان، که خوب میشناختندش، به آسمان ها پریده. 

استاد مجید هر کاری را که باید یک استاد کار تجربه می کرد را می دانست و تجربه کرده بود. هر جا می رفت کاری لنگ نمی ماند. خوشرو بود و بسیار شوخ طبع و مهربان و کار بلد و کار راه انداز.

سال ۱۳۲۸ در اداره برق استان لرستان شروع بکار کرد. از ابتدا بعنوان اپراتور و مسئول راه اندازی و سرویس کار دیزل ژنراتور تولید برق بود و با توجه به مهارت فنی ذاتی و صبر بالا در انجام امور، بعنوان مسئول سرکار بند و مسئول کارگاه  برق در امور شرکت برق، مشغول بکار شد؛ که تا پایان خدمت اداری، مهندسین تازه استخدام اداره را چند هفته آموزش عملی می داد.

من بیشتر به عنوان نجار می شناختمش. بعد از بازنشستگی از اداره برق، میز و ابزار نجاری را در حیاط خانه به پا کرد و وقتی هم دیگر قادر به نجاری نبود مسئولیت خوراک قمری ها و گنجشک های محله را به عهده گرفت.

جایشان خیلی خیلی خیلی خالی است.